چرا آمریکا به دنبال محاصره روسیه، چین و ایران است
azadi

97/6/31

چرا دار و دسته سیاست سازان آمریکایی خود را از تفکر خلاقه در مواجهه با یک نظم جهانی در حال تحول مایوس و ناتوان می بینند؟ چرا سال های سال است که حتی یک ابتکار سیاسی دست اول وجود نداشته، به استثنای توافق اکنون کنار گذاشته شده در ارتباط با برنامه اتمی ایران؟

پاتریک لاورنس

 

دولت ترامپ سیاست خارجی آمریکا را به لبه بحران سوق داده است، اگر نگوییم که پیشاپیش آن را به درون یک بحران سرنگون کرده است. سخن گفتن بر خلاف این چندان وجهی ندارد. در آسیا، اروپا و خاورمیانه و در روابط همواره تحت فشار واشنگتن با روسیه، راهبرد آمریکا  به چیزی کمی بیشتر از بر هم زدن تلاش های دیگران برای مذاکره بر سر راه حل های مسالمت آمیز در مقابل جنگ و بن بست های خطرناک در منافع یک جهان قدیمی تر، افزایش پیدا کرده است.
واقعیت تلخ این است که سیاست خارجی آمریکا هیچ هدف مشخصی جز سد کردن راه ابتکارات دیگران ندارد، به این دلیل که آنها بر سر راه بسط بیشتر منافع جهانی آمریکا قرار گرفته اند. این راهبرد تضعیف کننده، در امتناع واشنگتن از پذیرش این واقعیت تجلی یافته که باید به عبور از لحظه نسبتا کوتاه قدرت تک قطبی بودن درجهان پس از جنگ سرد تن دهد.
در دیدگاه عمومی آمریکاییان خطایی کاملا شایع وجود دارد. شخصی کردن  حرکت های قهقرایی واشنگتن و تقلیل دادن آنها به نقش یک برهم زننده بازی، با  انداختن تمام تقصیرها بر گردن یک نفر - که اکنون دونالد ترامپ است -  فرد را از درک عمیق تر محروم می کند. این اشتباه درطول حملات شدید بعد از تراژدی 11 سپتامبر بر آزادی های مدنی و سپس به هنگام حمله به عراق در سال 2003 صورت گرفت: با اشاره به اینکه تمام این ها تقصیر جرج دبلیو بوش بوده است. این مسئله در آن زمان چندان ساده نبود و اکنون نیز نیست. بحران سیاست خارجی آمریکا- یک رشته از  گام های اشتباه رادیکال- بحرانی نظام مند است. این مسئله ربط بسیار کمی با شخصیت ها دارد و  با تغییراتی اندک آن هم درحواشی، از دولتی به دولت بعد انتقال پیدا می کند.
بیایید تاریخچه ای را درمورد چرایی بر هم زننده بازی بودن آمریکا مطرح کنیم. منشا این  رویکرد فضاحت بار و منزوی کننده نسبت به امور جهانی چیست؟
پاسخ با پیروزی گرایی تکبرآمیزی شروع می شود که در دهه بعد از پایان جنگ سرد به وضوح مشهود بود. چیزی که اسامی مختلفی به خود گرفت.
فرضیه «پایان تاریخ» پیش کشیده شد. لیبرالیسم آمریکایی متعالی ترین دستاورد بشریت بود و  هیچ چیز نمی توانست جایگزین آن شود.
همچنین مسئله «اجماع واشنگتن» پیش آمد. جهان با سرمایه داری بازار آزاد  موافق بود و بازارهای مالی لجام گسیخته، جهان  را  سراسر در رفاه به تصویر می کشید.
جنگ صلیبی اقتصادی نئولیبرال  با سیاست های نومحافظه کارانه ای همراه شد که وزنه تعادل روشنفکری خود را داشت و جنگجویان حقیقتا باورمند خود را به گرداگرد جهان فرستاد.
ناکامی ها پدید آمد. عراق پس از سال 2003  از جمله مشهودترین این ناکامی هاست. تاکنون هیچ کس نتوانسته نهال دمکراسی را در عراق بکارد یا بازارهای آزاد را در بغداد ایجاد کند. سپس نوبت به «انقلاب های رنگی» رسید که از بی ثبات کردن مناطق وسیعی از  کشورهای مرزی اتحاد جماهیر شوروی پیشین منتج می شدند. به دنبال آن در سال 2008 فروپاشی مالی پدید آمد.
حتما انسان به فکر می رود که به دنبال این رخدادها یک بازاندیشی بنیادین در واشنگتن صورت گرفته است. هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاد.
عرف امروز باقی مانده چیزی است که در دهه 1990 شکل گرفته بود: جنگ صلیبی نئولیبرال باید به پیشروی خود ادامه دهد. نظم بازار محور و «مبتنی بر قواعد» ما به عنوان تنها راه خروج از تنگناهای جهان، همچنان باید به پیش برود.

یک چرخش نظامی راهبردی
در میانه راه دولت اول اوباما چرخشی حساس آغاز شد. چیزی که باید آن را یک اعمال قدرت مالی و اقتصادی دانست، ولو اینکه درموارد زیادی اجبارآور بود، به خصوص در مورد حمله به عراق و افغانستان، ابعاد راهبردی و نظامی بیشتری به خود می گرفت. کارزار بمباران ناتو در لیبی که ظاهرا با یک ماموریت بشردوستانه، با وجود وعده های واشنگتن به خلاف این امر، به یک عملیات تغییر رژیم تبدیل شد. معلوم شد که «محور آسیای»ی اوباما  یک سیاست نومهارگرانه در قبال چین است. «بازتنظیم روابط» با روسیه، بعد از آن اعلام شد که  اوباما هیلاری کلینتون را به سمت وزیر امور خارجه آمریکا گماشت و او بود که ما را به درون این خصومت ویروس گونه ای که اکنون به طور روزمره در آن زندگی می کنیم انداخت. کودتای ساخته و پرداخته آمریکا در کیف در سال 2014 یک اعلام چرخش اساسی بزرگ در سیاست های آمریکا نسبت به مسکو بود. بنابراین ما تصمیم خود - که در آخرین نوبت در سال 2012 گرفته شده بود - برای بازگرداندن جهادی های رادیکالی که ناآرامی های مدنی در سوریه را به کارزاری برای سرنگون کردن دولت اسد  به نفع یک رژیم اسلامگرای دیگر تبدیل کردند، گرفته بودیم.
برهم زدن بازی به عنوان بهانه ای ضعیف برای یک سیاست خارجی، اولین  نشانه های خود را نشان داده بود.
من سال های 2013 تا 2015 را به عنوان سال هایی کلیدی به شمار می آورم. در آغاز این دوره چین شروع کرد به  تهیه و تدوین چیزی که امروزه ابتکار کمربند و راه چین نامیده می شود؛ طرح جاه طلبانه عظیم این کشور برای متصل کردن اراضی اصلی اورآسیا، از شانگهای تا لیسبون. مسکو طرفدار این اقدام بود تنها نه به دلیل نقشی کلیدی که روسیه باید بازی می کرد،  بلکه به این دلیل که این طرح با «اتحادیه اقتصادی اورآسیایی» که پرزیدنت ولادیمیر پوتین در سال 2011 به راه انداخته بود تناسب داشت.
در سال 2015 یعنی آخرین سال از چند سالی که اشاره کردم، روسیه به شکل نظامی و دیپلماتیک در کشمکش سوریه مداخله کرد، بخشی برای حفاظت از جنوب غرب خاک خود از افراط گرایی اسلامی و بخشی به خاطر بیرون کشیدن خاورمیانه از وضعیتی نزدیک به هرج و مرج که هم روسیه و هم غرب را تهدید می کرد.
در همین احوال واشنگتن چین را به عنوان یک متخاصم در نظر گرفت و خود را - همانطور که ظاهرا همچنان باقی نیزمانده – متعهد به تغییر رژیم در سوریه کرد. سه ماه پیش از پیمانی که اتحادیه اقتصادی اورآسیا را تشکیل داد، آمریکاییان کمک کردند تا یک نارآرامی مدنی دیگر به یک تغییر رژیم تبدیل شود؛ این بار با حمایت از نه جهادی ها در سوریه بلکه با پشتیبانی از نظامیان نازی مانند در اوکراین بر علیه دولتی که اکنون در قدرت بودن آن همچنان وابسته به آنهاست.
به این ترتیب بود که ما دارای یک سیاست خارجی برهم زننده بازی شدیم که اکنون نیز همان  را به پیش می بریم.
اگر یک رئیس جمهور باشد که باید تقصیرها را گردن او انداخت - و دوباره می گویم من فایده اندکی در دنبال کردن این استدلال می بینیم- باید تقصیرها را متوجه دولت باراک اوباما دانست. همانطور که خودش در مصاحبه اش با جفری گلدبرگ در آتلانتیک تقریبا در اواخر دور دوم ریاست جمهوری اش تصدیق می کند، اوباما تا حد زیادی مخلوق کسانی بود که او را احاطه کرده بودند . از آن مطلب «ناشناس»  که روز 5 سپتامبر در نیویورک تایمز منتشر شد ما می دانیم که ترامپ نیز خیلی بیشتر از اوباما ممکن است از فرا رسیدن بدترین لحظات خود به هراس افتاده باشد.

پرسش اساسی این است که چرا. چرا دار و دسته سیاست سازان آمریکایی خود را از تفکر خلاقه در مواجهه با یک نظم جهانی در حال تحول مایوس و ناتوان می بینند؟ چرا  سال های سال است که حتی یک ابتکار سیاسی دست اول وجود نداشته، به استثنای  توافق اکنون کنار گذاشته شده سال 2015 در ارتباط با برنامه های اتمی ایران؟ همانطور که یک مقام دولتی در ماه آگوست به واشنگتن پست گفته، «همین حالا نیز کار ما خلق عاجل باتلاق هایی دیگر است.»
آیا می توانید به یک اعتراف واضح به ورشکستگی اطلاعاتی فکر کنید؟ من که نمی توانم.

 «برابرهای» جهانی مثل خود ما؟
یک توضیح دیرینه برای این فلج وجود دارد. هفت دهه هژمونی جهانی و قابل توجه تر از همه دوران جنگ سرد، برای وزارت امور خارجه فضای اندکی برای فکر کردن به چیزی جز سادگی های تنش شرق-غرب باقی گذشته است. کسانی که دیپلماسی آمریکا را طراحی و اجرا می کنند تمام استعداد و توانایی خود را برای تفکر خلاقه از دست داده اند، زیرا هیچ نیازی به چنین چیزی وجود نداشته است. به نظر من این یک حقیقت است، اما لحظات خاص بیشتری از  تصلب صرف در درون دارو دسته سیاست گذاری وجود دارد.
همانطور که چندین بار در جاهای مختلف گفته ام، برابری بین شرق و غرب یک  الزام قرن بیست و یکمی است. از وودرو ویلسون تا توافق پس از جنگ جهانی دوم یک برابری بین تمام کشورها، در تئوری چیزی است که آمریکا آن را برای نظم جهانی ضروری می دیده است. اما اکنون که این بر عهده ماست، واشنگتن نمی تواند آن را بپذیرد.
به روسیه، چین و ایران فکر کنید، سه کشوری که اکنون به عنوان متخاصمان اصلی آمریکا تعیین شده اند. سرنوشت هر یک از این کشورها این است (اگر قبلا نشده باشند) که به یک قدرت جهانی یا منطقه ای و کلید ثبات تبدیل شوند؛ روسیه و چین در یک مقیاس جهانی و ایران درخاورمیانه. اما هر یک از آنها سرسختانه  بیرون از نظم تحت رهبری غرب ایستاده اند . آنها تاریخ ها، سنت ها، فرهنگ ها و فرهنگ های سیاسی متفاوتی دارند. و آنها عزم خود را برای حفظ خود جزم کرده اند.
این کشورها دلالت بر شکل جهان پیش رو دارند؛  یک جهان پساغرب که در آن ائتلاف آتلانتیک باید با قدرت های در حال قد برافراشتن در خارج از مدار خود همزیستی داشته باشد. پس روی هم رفته آنها دقیقا دلالت بر چیزی دارند که آمریکا نمی تواند با آن کنار بیاید. و اگر  ایدئولوژی نئولیبرال و نومحافظه کار تنها یک ویژگی داشته باشد که  در میان تمام ویژگی های آن شاخص باشد، آن ویژگی ناتوانی مطلق این ایدئولوژی در پذیرش تفاوت ها است، در صورتی که تهدید کننده منافع آن باشند.
این منطق برهم زدن بازی به عنوان یک جایگزین برای سیاست خارجی است که از جمله پیامدهای فراوان آن، می توان به از دست رفتن بی شمار فرصت ها برای ایجاد ثبات در جهان اشاره کرد.
نویسنده:پاتریک لاورنس (Patrick LAWRENCE) مقاله نویس، منتقد و استاد دانشگاه
منبع: yon.ir/h5VLK

نظرات
CAPTCHA